تبليغاتX
raf0olin
گویند خدا همیشه با ماست...ای غم نکند خدا تو باشی...
گفت : به من بگو چقدر دوستم داری ؟
گفت :
تو را به بلندی کوهها و پهنای دشتها و به زیبایی گلها دوست دارم .
تو را به اندازه وجودت دوست دارم
زیرا .....
هیچکس را بدینسان دوست نداشته ام !
باحسرت سری جنباند و گفت :
متاسفم از اینکه نمی توانم حرفهایت را باور کنم
زیرا
قلب کوچک من تحمل ،
عشق بزرگ تو را ندارد .
+ نوشته شده در  85/07/18ساعت 14:57  توسط niloo | 

آیا سقفی بالای سرت هست

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن

داری؟ آری.

 

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن

داری؟ آری

 

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیرزن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن

داری؟ آری

 

لحظه هایی برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن

داری؟ آری.

 

                              پس خوشبختی. بسیار خوشبخت

 

+ نوشته شده در  85/07/13ساعت 21:47  توسط niloo | 
.....
تو هرروز باید بلند شی
با نوک پنجه بری آشپزخونه
برام یه استیک درست کنی
بیاری برام تو رختخواب
بری بیرون کار کنی
مزدتو درسته تقدیم کنی
باید.........
بادبزن بیاری بادم بزنی
بدویی بری کلیسا
زانو بزنی و بگی:
خدایا ممنونم که این مرد رو به من دادی!
به این میگم عشق واقعی
واقعی و شیرین
البته این عشقی نیست که من دارم
ولی این عشقیه که لازم دارم
اگه کسی به من اتهام زد
....که خیانتکارم
اسلحه شو به طرفم نشونه گرفت
دلم می خواد بپری وسط
تاگلوله بخوره تو قلب خودت
وقتی می افتی زمین و داری میمیری
دلم می خواد نگام بکنی و بگی:
شل ببخشید که فرشت رو کثیف کردم
لطفا فقط جسدم رو بنداز بیرون
من به این میگم عشق واقعی
واقعی و شیرین
البته این عشقی نیست که دارم
ولی این عشقیه که لازم دارم....

                                                     شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  85/06/27ساعت 18:49  توسط niloo | 
 یکی شدن یعنی غرق شدن در احساس‏ها، یعنی پرواز تا بی‏نهایت‏ها، یعنی پایان رویا و ادامه‏اش در واقعیت‏ها...
+ نوشته شده در  85/06/27ساعت 18:39  توسط niloo | 
عشق مثل رانندگی می‏مونه، اگه به کسی نزنی مطمئن باش یه نفر بهت می‏زنه...

 

+ نوشته شده در  85/06/22ساعت 17:6  توسط niloo | 
ادم ها چقدر...ادم ها چقدر زود بزرگ میشوند...یاشاید چقدر زود دیر میشود.

ادم ها وقتی بزرگ میشوند....چقدر بزرگ میشوند...میدانم نمیدانی چه میگویم ولی ...

ادم ها وقتی بزرگ می شوند ....چقدر سخت میشوند.

ادم ها وقتی بزرگ میشوند....دل هایشان چقدر فاصله میگیرد تا دلهایمان....

ادم ها وقتی بزرگ می شوند چقدر عاشق میشوند....چقدر بزرگ دل میشوند.یا شاید چقدر کوچک دل میشوند که ساده دل میبندند.

ادم ها چه سیر منطقی را طی میکنند...تولد.......................عشق.......................مرگ.

و اما چقدر زود دیر می شود....کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم...کاش همیشه کوچک بودیم ساده و بی ریا به چشمانه هم می نگریستیم...کاش...

+ نوشته شده در  85/06/15ساعت 0:38  توسط niloo | 

بعضي ها اونقدر نگاه مي كنند تا تمام حرفهاشون رو بزنند.

بعدش اونقدر حرف ميزنند تا نگاهشون رو پس بگيرند.

+ نوشته شده در  85/06/14ساعت 2:20  توسط niloo | 

يک تکه از من اينجاست

دستم را در دستش گرفتُ... آرزوهایم را به باد داد

گفت که میخواهد برود...  برای همیشه و ... رفت

تو چه میدانی بر من چه گذشت ؟!

دست هایم آرام بر کنارم افتاد !

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

يافتم اينجارا يافتم

بی آنکه بخواهم نگاهش کردم

صدایم زد

نامم را فریاد کشید

نا امید شد

چشمانش را بست و رفت

به آینه که نگاه کردم به او حق دادم

من مرده بودم

+ نوشته شده در  85/06/14ساعت 2:17  توسط niloo | 

۱)انسان نقطه اي است بين دو بي نهايت . بي نهايت لجن و بي نهايت فرشته.(دکتر شريعتي)

۲)حوادث انسانهاي بزرگ را متعالي و آدمهاي کوچک را متلاشي مي کند.

۳)شب در وقت خواب قدري فکر کنيم که امروز چه کرده ايم که لياقت زنده ماندن فردا را داشته باشيم.

۴)فرقي نمي کند گودال آب کوچکي باشي يا درياي بيکران...زلال که باشي، آسمان در توست.

۵)قلب بايگاني چشم است.(حضرت علي(ع)
 
۶)هيچ چيز واقعا به پايان نمي رسد،مگر اينکه تو دست از تلاش برداري.  

+ نوشته شده در  85/06/12ساعت 0:23  توسط niloo | 
صدای گریه ای در بیمارستان به گوش رسید.

فرشته پیش کودک رفت و پرسید عشق چیست؟

کودک پاسخ داد خدا.

چند وقت بعد فرشته نزد کودک آمد و پرسید عشق چیست؟

کودک پاسخ داد سینه های مادرم.

مدتی گذشت و فرشته بازهم برگشت و گفت: عشق چیست؟

کودک این بار پاسخ داد پدر و مادرم.

چند سال بعد بازهم فرشته بازگشت.

کودک در پاسخ به او گفت: دوستانم.

چند وقت بعد کودک پاسخ داد کتاب هایم.

مدتی گذشت و وقتی فرشته بازگشت کودک گفت عشق یعنی آن دخترک.

بعد مدتی فرشته بازگشت و پرسید حالا عشق چیست؟

کودک گفت: کارم

چند وقت بعد فرشته بازگشت و گفت: و حالا؟

کودک پاسخ داد همسرم.

دفعه بعد که فرشته بازگشت کودک بی تامل گفت: کودکم.

بار آخر که فرشته آمد پرسید حالا عشق چیست؟

کودک آهی کشید و گفت: خدا.

صدای گریه در بیمارستان به گوش رسید.

+ نوشته شده در  85/06/11ساعت 12:29  توسط niloo |